رضا قلى خان ( هدايت )
107
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
نيز آمده كه ببادبان مشهور است افژول به وزن مشغول بمعنى تقاضا و افژولنده تقاضاكننده و پريشانسازنده و افژوليدن مصدر آنست يعنى برانكيختن و بر سر كار آوردن و پريشان ساختن و دور كردن كرد جامه و بر اين قياس در جميع اين كلمات فا بواو تبديل يابند افسا فسون خواننده و افسونكر براى رام كردن مار و غيره چنان كه كفتهاند ع قتل مار افسا نباشد جز بمار افسار بمعنى افسا يعنى افسونكر نيز آمده همانا تبديل آنست و بمعنى افسار اسب و استر مشهور است حكيم سنائى كفته شعر افسرى كش نه دين نهد بر سر * خواه افسر شمار و خواه افسار افسان بفتح اوّل سنكى را كويند كه بدان كارد و شمشير و مانند آنها تيز كنند و بمعنى سركذشت و افسانه نيز كفتهاند مختارى در صفت اسب كفته شعر از كين عدو بر زمين زند سم * تا نعل چو خنجر كند بر افسان قطران كويد شعر هزار و ده صفت از هفتخوان روئين دز * فزون شنيدم و خواندم من از هزار افسان افسانه بر وزن مستانه حكايت و سركذشت و قصهء كذشتكان و بمعنى خبر ؟ ؟ ؟ مشهور و معروف كرديده نيز امده سيف اسفرنكى كفته شعر مرا كز سخن كشتهام بر زبانها * چو صيت تو در نيكوئى آفسانه هم او كفته شعر با مردمى و مرديت افسانه شد بدبر * آثار جود حاتم و اخبار زال سام افسر بمعنى تاج پادشاهان حكيم سنائى فرموده شعر چه شد ار بر سر تو افسر نيست * خرد اندر سر است و بر سر نيست افسر سكزى نام نوائيست از مصنفات باربد منوچهرى كويد بكير بادهء نوشين و نوش كن بصواب * ببانك شيشم و با بانك افسر سكزى رشيدى كفته كه نام سازى بوده بسيستان متعارف دقت چه سكز كوه سيستان را كويند و سكزى منسوب به سيستان و اين يا ياى نسبت است مانند اصفهان و اصفهانى افسرد به وزن افشرد يعنى سرد شد و يخ بست آن را نيز افسرده كويند و افسردن و فسردن مصدر آنست مولوى كفته كفت كسى خواجه سنائى بمرد * مرك چنان خواجه نه كاريست خرد كاه نبود آنكه ببادى پريد * آب نبود آنكه بسرما فسرد و بمعنى دلسرد شدن نيز آمده كفتهاند ع افسردهدل افسرده كند انجمنى را افسوس بمعنى دريغ و حسرت معروفست و ديكر بمعنى بازى و ظرافت انورى كفته شعر آخر افسوسمان بيايد از آنك * ملك در دست مشتى افسوسى است ديكر بمعنى ظلم و ستم كردنست و كفتهاند شعر اى صدر نايبى بولايت فرست زود * معزول كن معينك منحوس دزد را زرهاى بيشمار بافسوس مىبرد آخر شمار او بكن از بهر مزد را * تا ديكران دلير نكردند همچو او فرمان من ببر بكش اين زن به مزد را و نام شهرى بوده كه اصحاب كهف از اهل آنجا بغار رفتهاند و غار آن معروفست و معلوم و در ولايت روم است افسون بر وزن افيون خواندن كلماتى است بطريق غرايم براى دفع چشمزخم و حفظ چيزى قطران تبريزى كفته شعر زمانه بر رخت از چشم بد همىترسد * از آن نويسد كردش بغاليه افسون و افسونكر مزور و محيل و ساحر و ماركير را نيز كويند افشار بر وزن دستار بمعنى افشردن يعنى به زور دست آب چيزى كرفتن و بمعنى خلاليدن نيز آمده بيفشار يعنى بخلان و بدين قياس فشرده بمعنى امر يعنى بيفشار هم آمده كمال اسمعيل كفته شعر به خاك پات كه آب حيات از آن بچكد * اكر مسوّدهء شعر من بيفشارى و بمعنى معين و شريك و رفيق چنان كه شريك دزد را دزد افشار مولوى معنوى كفته شعر دلم دزد و نظر او دزد و اين دزد * عجب اين دزد و دزد افشار چونست و نام طايفهء از تراكمه از اولاد اوشار خان كه بافشار مشهور شدهاند و افشره بمعنى افشرده و آب كرفته و افشرهكر روغنكر و عصار را كويند افشك و افشنك بر وزن چشمك و خرچنك بمعنى شبنم است زيرا كه از هوا افشانده مىشود رودكى كفته شعر باغ ملك آمد طرى از رشحهء كلك وزير * زانكه افشك مىكند مر باغ و بستان را طرى افشنه دهى است از ديهاى بخارا كويند شيخ ابو على در آنجا از مادر خود ستاره نام متولّد شد افشه بر وزن كفجه بمعنى بلغور باشد و آن غلّهايست كه در آسيا آن را خورد كنند و بشكنند چنان كه آرد نشود افشين بر وزن رنكين نام مردى بوده اصلش از عجم و در نزد خليفه بغداد ملازمت يافته و معتصم او را سردار كرده بجنك بابك خرّم دين